خاطرات معلمی بازنشسته

اوایل زمستان بود تازه به سن هفده سالگی رسیده بودم از نظر تحصیلی در کلاس دوم دبیرستان رشته اقتصاد تحصیل می کردم. زمزمه های جنگ و چگونه جنگیدن به گوش می رسید . در بین دانش آموزان عشق به نبرد با دشمن غوغا می کرد . شور و هوای رفتن به جبهه را در اطرافیان می دیدم . بحث و گفت و گوی دوستان هم کلاسی و غیر همکلاسی مبنی بر مبارزه با دشمن پلید بود.در این دوران با دوستان نزدیکم به نام های رضا شفیعی ،مهدی کناوی، زاهد قنواتی ،جلیل کردونی ،جعفر حیدری، کوهزاد اسدی جهت اعزام به جبهه مشورت میکردم که بیشتر این عزیزان دعوت حق ر ا لبیک گفتند و به شهادت رسیدند . صدای آهنگ دلنشین حاج صادق آهنگران گوش ها را نوازش می داد و ما را هوایی کرده بود بر این اساس تصمیم خود را گرفتیم و برای رفتن به جبهه برنامه ریزی کردیم. برای گرفتن اجازه از مادرم از یک ترفند خاص استفاده نمودم و ظهر که از مدرسه به خانه برگشتم بعد از ناهار در کنار مادر،بردار و خواهرم نشستم و این کلمات را گفتم : مادر جان امروز جهت کشت زمین های کشاورزی برای پدرم نوبت تراکتور را گرفته ام به او بگویید تا اماده شود که زمین را شخم بزنیم که براحتی پزیرفت و لباسهای خود را در کیفی قرار دادم و یواشکی از منزل بیرون رفتم به طوری که کسی متوجه نشد . به سپاه رامشیر که آن زمان در محدوده سپاه قدیم قرار داشت رفتم . و از فرماندهی محترم سپاه آقای خسرو کاووسی خواهش کردم تا با رفتن من به جبهه موافقت نماید بعد از ساعت ها التماس و خواهش، پذیرفت.قرار بر این شد که فردا ظهر از رامشیر به طرف منطقه ی جنگی یعنی پاسگاه حسینه که در نزدیکی پل مارد جاده اهواز خرمشهر قرار داشت راهی شویم. کسانی که همراه ما در این سفر بودند برادران ناصر قنواتیان ،مجید ارگانی،صالح طاهری ،علی اکبر افزون .در مسیر خود می بایست از شهرستان شادگان میگذشتیم بعد از استراحت در آنجا با وسیله ای دیگر به طرف دارخوین به راه افتادیم . به سه راهی دارخوین که رسیدیم از ما خواستند ادامه راه را با پای پیاده تا محل اسکان نیروهای خودی طی کنیم.هوا بسیار سرد بود .دوستان هم شهری به استقبال ما آمدند که میتوان از آقایان عباس طاهری ،عباس مرادی ،سلطان خدری نام برد.سنگرها به علت بارندگی بسیار سرد و نمناک بود اما کم کم عادت کردیم و به کمک دوستان سنگرهای جدیدی را درعمق زمین حفر کنیم و روی آنها را با پوشاگ و پلاستیک بپوشانیم. صالح طاهری و علی اکبر افزون هم سنگیرهایم بودند و سنگر روبه رو ناصر قنواتیان و مجید ارگانی و سلطان خدری قرار گرفته بودند. لازم است به این نکته اشاره کنم زمانی که ما در حال تحویل گرفتن خط از بچه ها بودیم ناگهان هلی کوپتر عراقی از دور نمایان شد و در نقطه ای نزدیک خط یک که خط شیر نام داشت راکتی را به طرف سنگر عباس طاهری شلیک کرد ولی خوشبختانه راکت به درخت نخلی که در آن اطراف قرار داشت اصابت کرد همه فکر میکردند عباس شهید شده است. اما هیچ صدمه ای ندیده بود و به سمت ما آمد .بعد از این اتفاق عده ای از بچه ها برای برگشتن به رامشیرآمده شدند و........ خاطره دیگری که از آن زمان در ذهنم مانده است برایتان نقد میکنم: شبی من و علی اکبر افزون در سنگر تیر بار نزدیک خاکریز روبه روی رودخانه ی کارون قرار داشتیم ناگهان صدای مهیبی از دور به گوش می رسید کم کم صدا نزدیک تر میشد چیزی نگذشت که گلوله ی خمپاره 120 در نزدیکی سنگر ما به زمین برخورد کرد . جیغ و فریاد میزدیم و حس کردیم به شهادت رسیده ایم دست و صورتمان پر از خاک ریزه های اطراف شده بود ،اما بعد از چند لحظه بدون اینکه جراحتی دیده باشیم برخواستیم و به طرف سنگر دوستان دویدیم ..... بعد از مدتی به رامشیر برگشتم اما دوستانم در آنجا ماندند که متاسفانه علی اکبر بعد از آمدن من توسط عراقی ها دستگیر شد و به عنوان اسیر جنگی به مدت 8 سال در عراق بود . هم اکنون هیچ گونه خبری از ایشان ندارم اگر این خاطرات را مطالعه نمودیدو ازعلی اکبر ویا اطرافیانش خبری داشتید پیام بگزارید . ممنون و سپاسگزارم.
نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 17:51 توسط فاضل منیعی|

 

در یکی از روزهای زمستانی مشغول کار در جهاد سازندگی بودم که عده ای از دوستان با در دست داشتن فرم هایی که نشانه ثبت نام در آزمون دانشگاه تربیت معلم بود سراغ این حقیر آمددند و از بنده با اصرار زیادی درخواست کردند تا جهت ادامه تحصیل در آزمون کنکور ثبت نام کنم بعد از گذشت چند ساعت با اصرار مکرر دوستان به نام های "حاج فرهاد مرادی ، سید ابراهیم عقیلی ، محسن عامری " حاضر شدم فرم ها را پر کنم .و بعد از گذشت زمان روز موعود آزمون فرارسید.با زحمت فراوان توانستم همراه دوستان در کنکورآن سال  شرکت کنم .روزی که در جهاد سازندگی بعنوان مسئول هماهنگی شوراهای  اسلامی مشغول رسیدگی پرونده ها بودم فردی از طرفی خانواده مرا صدا زد و پیامی را که پدرم به او داده بود به من رسانید.با عجله به منزل برگشتم نزدیک ظهر بود دیدم که پدرم با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت با خوشحالی مرا در آغوش گرفت و با فریاد بلند صدا زد : پسرم شما در آزمون تربیت معلم قبول شده اید . مردم میگویند نام تو در این روزنامه نوشته شده است. با ذوق و شوق فراوان روزنامه را گرفتم و صحت حرفهای او و دوستان نزدیکم را نظاره کردم این آغاز حرکتی جدید در زندگی سخت و دشوار بنده حقیر بود.

بعد از ثبت نام به همراه فردی به نام "حسین رضایی" یکی از بچه های خوب رامشیری که تاکنون نه او را دیده بودم نه میشناختم به طرف استان هرمزگان شهرستان بندرعباس حرکت کردم تا در دانشگاه تربیت معلم آنجا شروع به تحصیل نمایم زمانی که در بندرعباس مشغول تحصیل بودم با دوستان زیادی آشنا شدم که بیشتر آنان عرب زبان بودند. از دوستان آن زمان میتوان "حسین احیایی ،اسکندر سعداوی ،جواد دیناروند،سعید ساکی،صادق غویسی وجواد حمودی " نام برد. این دوران آغاز زندگی جدیدی برای من و خانواده ام بود . به مدت 6 ماه در بندر عباس خاطرات فراوانی راتجربه نمودم که به یکی از آنها اشاره میکنم.

به کمک دوستان هم استانیم توانستیم تیم فوتبال دانشگاه تربیت معلم شهرستان بندرعباس را تشکیل دهیم و به عنوان یکی از بازیکنان آن تیم فوتبال توانستم کم کم خود را به جمع دوستان هم تیمی ام معرفی نمایم.چون شوخ مزاج بودم دوستان من بسیار بودند و مرا مورد علاقه و احترام ویژه قرار می دادند و روز به روز مورد توجه جمع دانشجویان هم بندری و هم خوزستانی قرار گرفتم. اما اتفاقی که همیشه مرا آزار می داد این بود که بیشتر اوقات ، مربی تیم مرا در ترکیب تیم قرار نمی داد.و همین باعث عصبانیت من می شد.تیم ما همیشه پیروز میدان بود زیرا در منطقه بندرعباس فوتبال رونق کافی نداشت وما از از سرزمین فوتبال خیز آمده بودیم و مورد توجه بسیار مردم آن استان واقع شدیم این دوران برای زندگی من دارای آموزش های فراوان بود یعنی مرا در برابر سختی های زندگی آب دیده کرد.

امیدوارم دوستانی که این مطلب را مطالعه می کنند،به یاد آن دوره طلایی بیفتند.وهرکجا که هستند یادی از این حقیر نمایند.

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 22:34 توسط فاضل منیعی|

 

در یکی از سال های تدریسم که تازه از روستا به شهر انتقال پیدا کردم در مدرسه شهید رئیسی نیا که مورد علاقه ام بود مشغول تدریس شدم از ابتدای تدریس در آموزش و پرورش علاقمند بودم در این مدرسه تدریس کنم زیرا این مدرسه بنام دوستی مهربان و عزیز و همسنگر گذشته ام که بسیار او را دوست داشتم نامگذاری شده بود. به امر خداوند وبا تلاش و کوشش و پیگیری مکرر توانستم به عنوان معلم پایه اول در این مدرسه مشغول تدریس شوم .از همکاران آن دور ان میتوان از مدیر مدرسه مرحوم زاهد شریفات و معاون مدرسه امیر خمیسی در یک دوره و در دوره دیگر از عزیز بناپور به عنوان مدیر و همکاران برادر جواد قنواتی ،عبدالزهرا محمدی زارع،جهانبخش بهوندی ،سید علی موسوی نام برد. این دوران به عنوان دوران طلایی تدریسم بود و در پرونده ی آموزشی ام حک شده است.

خاطره ای را که میخواهم تعریف کنم مربوط به ساعت ورزش دانش آموزان کلاس پنجم است.دانش آموزان کلاس پنجم "الف و ب "مشغول مسابقه ی فوتبال بودند.ودریک طرف آقای سید علی موسوی به عنوان مربی تیم پنجم "الف " و در طرف دیگر  آقای عبدالزهرا محمدی زارع ومن به عنوان مربیان تیم پنجم" ب" در مقابل هم صف آرایی کردیم .بعد از کرکری های زیاد ،سوت بازی توسط آقای امیر خمیسی به عنوان داور بازی نواخته شد . دانش آموزان در دوطرف زمین مشغول تشویق دوستان همکلاسی خود شدند.تیم سید علی با حمله ای برق آسا توانست اولین گل را درون دوازه ما قرار دهد.دراین لحظه حرکات سید علی بسیار دیدن داشت .فکر میکرد بازی را برده اند.اما بعد از چند دقیقه گل اول و بعد از آن گل دوم تیم پنجم ب وارد دروازه تیم سید علی شد. چهره ی غمگین و آزرده سید علی بسیار دیدن داشت وحرص میخورد و ما میخندیدیم .

امید است اگر ایشان زنده اند یادی از این حقیر بکند.و ما را مورد توجه خاص خود قرار دهند.

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 22:11 توسط فاضل منیعی|

در یکی از روزهای زمستانی سال 1370 که یه عنوان آموزگار پایه  پنجم دبستان شهید رئیسی نیا به مدیریت ((مرحوم زاهد شریفات)) تدریس می نمودم بر سر درب کلاس درس بنده این مطلب نوشته شده بود ((بچه جان بدان که هر روز امتحان است)). در کلاس درس این حقیر بخصوص درس ریاضی همیشه سکوتی حکمفرما بود که هیچکس حتی اجازه اظهار نظری را نداشت تا اینکه تدریس من پایان می یافت و بچه ها میتوانستند سوالات خود را مطرح نمایند . اینقدر درس را تکرار میکردم تا همه دانش آموزان مطالب را خوب یاد میگرفتند . چون با شوق و علاقه درس می دادم دوست داشتم همگی  درس را خوب یاد بگیرند و نمره ی کمتر از 20 را از آنها قبول نمی کردم .همین موضوع باعث شده بود تا دانش آموزانی در کلاس درس من حضور داشته باشند که تو انایی یادگیری بهتری داشته باشند یا اینکه علاقمند به یادگیری و کسب رتبه بالا باشند . یک روز بعد از تدریس درس ریاضی از بچه ها خواستم که خود را جهت امتحان کتبی در روز بعد آماده کنند.

روز بعد امتحان درس ریاضی در زنگ اول به صورت کتبی برگزار گردید. بعضی از دانش آموزان نتوانستند نمره 20 را کسب کنند ، به ترتیب از دانش آموزان خواستم تا نمرات خود را اعلام نمایند و من نمرات را در دفتر کلاس ثبت نمودم آن افرادی که نمره مورد نظر را کسب نکرده بودند شروع به گریه کردن نمودند. اولی ، دومی ، سومی را تنبیه کردم و در این هنگام خط کشی که بوسیله آن دانش آموزان را تنبیه میکردم ،تک تکه شد .

با عصبانیت به بیرون از کلاس درس رفتم هرچه گشتم چوبی را پیدا نکردم تا اینکه میله ای آهنی را برداشتم و به کلاس رفتم نوبت چهارمین دانش آموز به نام ((علی بازیار)) رسید که با اولین ضربه ، انگشت دست راست وی صدایی وحشتناک داد در آن لحظه تمام جوارح بنده به لرزه در آمد ، او نیز شروع به گریه کردن نمود .از ناظم مدرسه آقای امیر خمیسی خواستم تا به فریاد من برسد با کمک ایشان او را به بیمارستان بردیم و بعد از عکسبرداری از دست دانش آموز مشخص گردید که یکی از انگشتان وی شکسته است با خجالت بسیار او را به منزلشان بردیم و برای والدین وی موضوع را توضیح دادیم .

خانواده ی بسیار محترمی داشت با اینکه عموهایش از این موضوع بسیار ناراحت بودند و قصد شکایت داشتند ولی پدر او با عموهایش موافق نبود و از ما بخاطر رفتار برادرانش معذرت خواست.

این موضوع نیز باعث شد که دیگر دست به تنبیه دانش آموزان نزنم که پایان آن تنها پشیمانی می باشد .


نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 15:33 توسط فاضل منیعی|

مایه ی افتخار بنده است که در جمع شما عزیزان مجازی بتوانم مطالبی را بیان نمایم که باعث مسرت خاطر شما گردد در این پست به بیان یک خاطره بسیار  شیرین دوران مدیریت خود میپردازم .

با توجه به نوع مدیریت بنده و توانایی در کارم جهت جلوگیری از مشکلاتی که در منطقه 500 دستگاه در مدرسه شهید محمدی زارع رخ داده بود اداره آموزش و پرورش به این نتیجه رسید که ابلاغ این حقیر را بعنوان مدیریت آن مدرسه اعلام نمایند .

دریکی از روزهای سال 1384 با در دست داشتن ابلاغ مدیریت خود در اول مهر ماه به دبستان شهید محمدی زارع رفتم جهت تغییر و تحول با مدیریت محترم مدرسه آقای عباسی لیست هایی را تهیه کردیم . و من به عنوان مدیر ان مدرسه شروع به کار نمودم. حضور من در آن مدرسه بعضی ها را به حیرت انداخت. کم کم که هنر مدیریت خود را در موضوعات مختلف نشان دادم باعث گردید تا کادر آموزشی همکاری صمیمانه ی خود را با بنده آغاز نمایند و مرا در راه رسیدن به اهدافم یاری نمایند .

پس از مدتی حضور در آنجا فهمیدم که این مدرسه در چند سال گذشته مورد سرقت قرار میگرفت . این موضوع من را بر آن داشت تا با همفکری و همکاری اداره آموزش و پرورش رامشیر نسبت به این معضل اقدام به خریداری یک دستگاه دزدگیر و نصب در دفتر و سالن مدرسه نمایم تا شاید از این طریق از سرقت مکرر در مدرسه جلوگیری شود .

بعد از نصب دزدگیر ، یک روز صبح که دانش آموزان همراه با بنده می خواستند وارد سالن شوند ناگهان صدای آژیر بلند شد ، دانش آموزان با فریاد و ترس و وحشت از درب سالن خارج شدند و بعضی ها هم از مدرسه بیرون رفتند آنها را از طریق بلندگو دوباره به مدرسه فراخواندم . همگی را در سالن جلوی دوربین دزدگیر جمع کردم و به آنها گفتم بچه ها، از امروز به بعد هرکس وارد سالن شود یا بخواهد اموال مدرسه را بدزد این دوربین تصویرش را بر روی صفحه تلویزیونی ثبت می کندکه سرایدار می تواند آنها  را شناسایی نماید و من نیز آن افراد را به کلانتری محل معرفی خواهم  نمود . (در صورتی که آن جعبه کوچیک دوربین مانند یک دزد گیر بود و قابلیت تصویر برداری را نداشت).از ان روز به بعد هیچ گونه سرقتی در مدرسه رخ نداد و اموال مدرسه صحیح و سالم نگهداری شد .

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 15:57 توسط فاضل منیعی|

از اینکه وقفه ای در نوشتن خاطراتم رخ داده بود از دوستان مجازی خود عذر خواهی می نمایم. امیدوارم بتوانم دراین ایام باقی مانده از زندگیم خود در کنار شما دوستان عزیزم باشم. و مطالبی هرچند کوتاه به یادگار بنویسم.


در یکی از روزهای تابستان اداره ی کلاس های جبرانی منطقه بر عهده ی این حقیر گذاشته شد ابلاغ بنده به عنوان مدیریت  کلاس های جبرانی منطقه توسط دایره آموزش و پرورش رامشیر صادر گردید.

طی این حکم بنده به سمت مدیر و آموزگار کلاس های جبرانی واقع در دبستان شهید سید فیاض برگزیده شدم . صبح روز بعد ثبت نام ازدانش آموزان این دوره را شروع نمودم دانش آموزان با معرفی نامه کتبی عکس دار مدرسه مربوطه خود جهت ثبت نام به دبستان سید فیاض مراجعه می کردند یک هفته فرصت برای ثبتنام از دانش آموزان کافی بود بعد از پایان مهلت ثبت نام، تدریس توسط خودم آغازگردید کلاسها تنها در تایم صبح از ساعت 8 الی 12 برگزار می شد در یکی از روزهای هفته ی دوم مشغول تدریس درس ریاضی پایه ی پنجم بودم که سه نفر از دانش آموزان دبستان شهید دامغانی وارد کلاس شدند و با اجازه ی بنده در میز آخر کلاس قرار گرفتند.مشغول ارزشیابی از مطالب گذشته بودم نوبت به همان  دانش آموزان جدید الورود رسید یکی از آنها را به پای تخته فرا خواندم ازاوخواستم تامثلثی را بکشد دانش آموز از گوشه ی سمت راست تخته شروع به کشیدن مثلث نمود . مثلثی بسیار بزرگ در پایه ی تخته نمایان گردید از حرکات و الفاضی که بکار می برد فهمیدم که قصد تمسخر بنده را دارد نزدیک وی رفتم و پرسیدم این چه شکلی است ؟ دانش با تمسخر گفت : مثلث . دیگر حوصله من سر رسید سیلی محکمی به گوش این دانش آموز نواختم که شاید سال ها آن را فراموش نخواهد کرد. این حرکت من بسیار سریع و دور از انتظار بود که سرش محکم به تخته سیاه کلاس برخورد کرد خون از سر و دماغ وی سرازیر شد در این لحظه خودم را باختم نمیدانستم چه کاری را انجام دهم سریع او را به بیرون از کلاس بردم . دانش آموز جثه ای  بسیار تنومند داشت بسیار خجالت می کشید اصلا دردش را بروز نمی داد دست و صورتش رو شستم و او را زیر کولر دفتر مدرسه بردم  تا حالش بهتر شود. از وی معذرت خواستم و صورتش را بوسیدم و این به عنوان یک خاطره ی تلخ برای همیشه در ذهنم حک شد . امیدوارم بتواند این خاطره را مطالعه کند و عذر خواهی دوباره ی مرا بپذیرد و مرا مورد عفو و بخشش قرار دهد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 14:57 توسط فاضل منیعی|

بسم الله الرحمن الرحیم

در یکی از روزهای پاییز که سال تحصیلی جدید آغاز شده بود و مدت یک ماهی از آن می گذشت در مدرسه ی حکمت (حسینیه ی خضیر رامشیر) مشغول تدریس بودم. بچه ها به دلیل عرب زبان بودن صحبت های من را متوجه نمی شدند.زیرا شروع درس و مدرسه برای آنها تازگی داشت . وحشت زده بودند ،می ترسیدند . بعضی ها هم با والدینشان به مدرسه آمده بودند .

دانش آموزان معنای کلمات جدید را نمی فهمیدند ،نام اشیاء را تنها از طریق زبان عربی بیان می کردند . این برای من بسیار سخت بود زیرا بنده تسلط کافی بر زبان عربی نداشتم . دانش آموزان کلاس پنجم مترجم من بودند و برای فهمیدن معنای کلمات مرا کمک می کردند.

این کار من را بر آن داشت که بیشتر به شغلم علاقه مند شوم. درآن  زمان در یافتم که کم کم می توانم به آرزو ی دیرینه ام جامه ی عمل بپوشانم یعنی با علاقه و عشق تدریس نمایم .زیرا همیشه منتظر این لحظات شیرین از زندگی ام بودم.

علاقه مند بودم بتوانم روزی به مردم بخصوص مردم محروم روستا خدمت نمایم. زیرا خود روستا زاده ای بودم که برای تحصیل سالهای کودکی و ابتدایی خود را به شهر می آمدم  و با سختی های فراوان تحصیل می کردم.

انتظار من بعد از سالها  بر آورده می شد و این سعادتی بود که نصیب هر کس نمی شد . روزها و ما ه ها با علاقه ی وافر درس می دادم و می دانستم که اکنون به هدفم نزدیک می شوم.تا اینکه روزی از طرف اداره ی آموزش و پرورش رامشیر از مدرسه ای که بنده در آن مشغول به تدریس بودم بازدید به عمل آمد.

از دانش آموزان درس پرسیده می شد بچه های کلاس دوم تا پنجم به سوالات مسئول آموزش بسیار علاقه نشان می دادند و جواب های صحیح و درست را بیان می کردند. تا اینکه معلم راهنما دانش آموزی از پایه ی اول بنام ((هوشنگ شریفی)) را به پای تخته فراخواند . کلمه ای به عنوان مثال : ((آب )) را بر تخته سیاه نوشت  و از دانش آموز خواست تا آن کلمه را بخواند .هوشنگ کلمه را خواند .از او پرسید این کلمه چند بخش است ؟هوشنگ پاسخ داد :یک بخش . بازدید کننده پرسید :این کلمه را صدا کشی کن . دانش آموز گفت :  آ- ب .

معلم راهنما  پرسید صدای اول چیست ؟دانش آموز گفت :( آ).

 معلم راهنما  پرسید چه نوع ( آ) است؟ دانش آموز گفت  : آ ، اول .

 معلم راهنما  گفت : عزیز من (آ) اول اشتباه است باید بگویی (آ) کلاه دار.

در آن هنگام من به عنوان معلم دانش آموز به آقای بازدید کننده گفتم  شما بر چه اساسی می گویید (آ) کلاه دار. مگر نمی دانید که روش های تدریس تغییر کرده اند .(آ) کلاه دار دیگر معنایی ندارد . و بعد از بحث و بررسی های طولانی و اورا متقاعد ساختم طبق روش هایی که در دانشگاه تربیت معلم به ما آموزش داده بودند می بایست از روش  ( آ ) اول و ( ا) غیر اول در تدریس استفاده شود .

ایشان پذیرفتند و به صورت کتبی و شفاهی از زحمات بنده تشکر و قدر دانی به عمل آوردند و مرا در آن سال تشویق نمودند .

این کار باعث دلگرمی و علاقه بیشتر من نسبت به تدریس گردید .

وسلام.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:26 توسط فاضل منیعی|

براساس تقسیمات اداره ی کل  آموزش و پرورش استان خوزستان و طبق وعده ای که به ما دانش جویان متاهل داده بود ، در روز ۲۵/۶/۶۴ به مرکز استان ، اهواز رفتم. در آن روز غوغای بسیار عجیبی بر پا بود و همه ی دوستان هم دیگر را در آغوش گرفته بودند و شادی می کردند .ولی من از ترس اینکه چون متاهل بودم نتوانم در شهرستان خودم بنا به علاقه ای که به تدریس در زادگاهم داشتم به عنوان معلم معرفی شوم ،غمگین و ناراحت در گوشه ای ایستاده بودم که ناگهان،یکی از دوستانم مرا صدا کرد وقتی به طرف او رفتم ، با خوشحالی به من گفت:فاضل تو موفق شده ای ،ونام تو در لیست معلمان رامشیری ثبت شده است. زمین و آسمان را از شوق تشخیص نمی دادم .مثل اینکه می خواستم پرواز کنم .دویدم و از شیرینی فروشی ای که آن نزدیکی بود ،برای دوستانم شرینی تهیه کردم و خوشحال و شادمان ،به رامشیر برگشتم.طبق معرفی نامه ای که اداره ی کل آموزش و پرورش استان خوزستان به من داده بود ، در تاریخ  ۱/۷/۶۴ خود را به دایره ی آموزش معرفی نمودم .بعد از گذشت ۲۴  ساعت با شانسی که شامل حال من شد ، نزدیکترین روستا برای تدریس سال اول من اختصاص داده شده بود. که آن روستا ((حسینیه ی خضیر )) نام داشت. حال عجیب و غریبی داشتم نمی دانستم از کجا شروع کنم .با دوچرخه ای که داشتم خود را به آنجا رساندم.و با مدیر آن زمان مدرسه ی حکمت آقای امیری تحویل و تحول اداری صورت گرفت . تنهای تنها با ۲۰ نفر دانش آموز پایه های اول تا پنجم در مدرسه به در و دیوار می نگریستم .نمی دانستم که از کجا شروع کنم . آن زمان بود که فهمیدم تدریس آن هم در کلاس های چند پایه چقدر سخت است ،تا اینکه برنامه ای تهیه نمودم .حدود ۱۵ روز از این شروع مجدد زندگی ام می گذشت . خسته شده بودم .به اداره آموزش و پرورش رفتم و با مسئول دایره آموزش آن زمان آقای احمد قنوات پور مشورت کردم.کار به جایی رسیده بود که می خواستم استعفاء خود را بنویسم.ولی آقای قنوات پور که در برحه ای از زمان تحصیل من به عنوان دفتر دار مدرسه ام بود مرا از این تصمیم منصرف نمود . و دوستانه به من گفت :اگر مسافت مدرسه برایت مشکل آفرین است پولی را به عنوان قرض در اختیارت می گذارم تا موتور سیکلتی را تهیه نمایی .بنابراین کمک ایشان باعث گردید تا بنده بار دیگر بر سر کلاس درس حاضر شوم.

در زنگ های تفریح دانش آموزان روستایی که جز صمیمیت و عشق به تحصیل و درس در چهره ی آن ها نمایان نمی شد ، در محوطه ای به دور من جمع می شدند ،و من با همان موتور سیکلت برای آنها حرکاتی نمایشی انجام می دادم . و آنان پایکوبی و شادی می کردند . که هم اکنون این دانش آموزان خود صاحب فرزندانی شده اند و این خاطرات را برای فرزندان خود بازگو می کنند . و هر وقت من را در کوچه یا خیابان می بینند خاطرات آن روز ها در اذهان آنان تداعی می گردد . مرا در آغوش می گیرند و به خاطر آن دوران شیرین بر گونه های من بوسه می زنند .

نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:48 توسط فاضل منیعی|

با سلام ودرود بیکران بریگانه منجی عالم بشرییت و نائب برحقش حضرت امام خمینی و با سلام و درود بر شهیدانی که با خون خود درخت اسلام را ابیاری نمودند و سلام و  درود بر جوانانی که می کوشند ادامه دهندگان این راه سرخ شهادت باشند. وباسلام و درود بر پدران ومادرانی که الحق شایستگی افتخارات این جوانان را یدک می کشند .

 حقیر افتخار  دارم که در این موقعیت حساس جهانی که دشمنان انسانیت می کوشند تا انسانیت  واقعی را از ما گرفته و ما را در سلطه و استعمار خود قرار دهند ، توانسته ام با شما عزیزان خاطرات دوران سختی علم ودانشم را در میان گذارم تا شاید ره توشه ای باشد برای آیندگان این مرز و بوم .

با تشکر فراوان

فاضل منیعی

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 13:44 توسط فاضل منیعی|


آخرين مطالب
» خاطرات جبهه
» خاطره قبولی در دانشگاه تربیت معلم و ادامه تحصیل
» خاطره دوران تدریس در مدرسه ی ابتدایی شهید رئیسی نیا
» امتحان درس ریاضی
» نصب دزد گیر در مدرسه شهید محمدی زارع
» کلاس های جبرانی
» آ اول یا آ کلاه دار؟
» خاطره ای از سال اول تدریس
» سلام


Design By : Pichak